کد خبر: 27857تاریخ انتشار : 12:32:14 - سه‌شنبه 28 مه 2024

آکاردئون‌زن باغ فردوس

نیم ساعتی می‌شد که روبرویش ایستاده بودیم و به ساز زدنش نگاه می‌کردیم. به دستهایش ، به موهای ژولیده حنایی رنگ و بلندش ، به ریش و سبیلی که معلوم بود مدتهاست کوتاه نکرده. به دستمال گردنی که موهایش را از دور سرش گرفته بود و محکم در میان خود پیچیده بود. انگار تلاش می‌کرد […]

آکاردئون‌زن باغ فردوس

نیم ساعتی می‌شد که روبرویش ایستاده بودیم و به ساز زدنش نگاه می‌کردیم.
به دستهایش ، به موهای ژولیده حنایی رنگ و بلندش ،
به ریش و سبیلی که معلوم بود مدتهاست کوتاه نکرده.
به دستمال گردنی که موهایش را از دور سرش گرفته بود و محکم در میان خود پیچیده بود.
انگار تلاش می‌کرد سنگینی ساز را به تنهایی به دوش بکشد.
لباسش یک لباس معمولی بود و کتانی که به پا داشت از یک پیاده روی روزانه حکایت می‌کرد.
دو انگشتر عقیق درشت هم روی انگشتان دست چپش دیده می‌شد.
موسیقی که می‌نواخت ایرانی نبود.
هر کسی که اندکی با موسیقی کلاسیک روس آشنایی داشت ، می‌دانست که صدایی که از آکاردئون درمی‌آید ، آهنگ وطنی نیست.
چنان در ساز خود فرورفته بود که گویی هیچ چیز دیگری در جهان پیرامونش وجود ندارد!
عابرینی که رد می‌شدند ، نیم نگاهی به او می‌انداختند و بدون توجه زیادی از کنارش می‌گذشتند.
به جز چند نفر که آن طرف‌تر ایستاده بودند و با ولع ، لذت موسیقی را به همراه دود سیگار از حلقومشان پایین می‌فرستادند تا چیزی از این تصویر زنده ملودرام از چشم‌شان پنهان نماند.
یک عکاس هم بود که با دوربین نه چندان حرفه‌ای خود فیلم و عکس‌های پی‌درپی از نوازنده آکاردئون می‌گرفت.
به یمن روزهای میانی هفته ، محوطه باغ فردوس خیلی شلوغ نبود.
عده‌ای بیرون محوطه باغ نشسته بودند و تعداد کمتری در کافه‌ها و تالارهای موزه پرسه می‌زدند.
گاهگاهی کلاغی هم می‌آمد و بدون واهمه از آدم‌ها ، روی زمین می‌نشست و با صدای نخراشیده‌اش سکوت باغ فردوس را به هم می‌زد.
هوای بهاری و جوی‌های روان خیابان ولیعصر در کنار درختان پهن برگ چنار ، ترکیب زیبایی در منطقه شمیرانات ساخته بود که اگر چشمهایت را می‌بستی ، فکر می‌کردی در شهرهای شمالی ایران قدم می‌زنی.
بی آنکه بدانی سرانه فضای سبز همین شهرها ، بسیار کمتر از کلان‌شهرها و شهرهای کویری و کوهستانی ماست!
به پایتخت که می‌روم ، بازدید از مراکز فرهنگی و هنری را از دست نمی‌دهم.
به اتفاق خواهرم میترا که بسیار شبیه هم فکر می‌کنیم.
اینبار هم بازدید از موزه سینمای ایران در باغ فردوس.
بعد از بازدید از تالارهای موزه و توضیحات متصدی و همذات پنداری‌هایی که با سینمای قبل و بعد از انقلاب کردیم ، دل به صدای فرهاد در اتاق فرهاد سپردیم و پیانوی چوبی قدیمی که کنار دیوار گذاشته بودند و دفتری که در آن آخرین دست‌خط‌ فرهاد به چشم می خورد.
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه ….
از همه بیشتر کارنامه پر و پیمان عباس کیارستمی و علی حاتمی بود که در میان تندیس‌های پنج تن سینمای ایران
(مشایخی و انتظامی و رشیدی و کشاورز و نصیریان) خودنمایی می‌کرد.
بعد به محوطه باغ آمدیم تا از این خانه باشکوه قجری هم عکسی به یادگار بگیریم. خانه‌ای با ستون‌های بلند و سفید که گچ‌بری‌های خیره‌کننده‌اش آدم را به یاد کاخ‌عمارت‌های باشکوه رم باستان می‌انداخت.
هر چه می‌گشتیم اما صدای آکاردئون و چشمهای بسته نوازنده دست از سرمان برنمی‌داشت!
و حالا دقایق زیادی است که میخکوب اینهمه هنر و مهارت شده‌ایم.
چهره‌اش ناخوانا بود.
آنقدر که نمی‌دانستیم سر صحبت را با او چگونه باز کنیم؟!
هر سنی به او می‌آمد.
از سی سال تا ۵۰ سال!
تا اینکه بالاخره چشمهای خود را باز کرد و لبخندی زد و از نواختن دست کشید.
انگار همه چیز همانطور بود که او انتظارش را داشت.
و ما این را به خوبی می‌دانستیم.
با جسارتی که پیدا کرده بودیم ، سوال اول را من پرسیدم.
اشکالی ندارد اسمتان را بدانیم؟!
با کمی تعجب نگاهمان کرد و گفت:
“پیام اقدامی” هستم.
انگار باید از چهره‌اش و ساز زدنش می‌فهمیدیم که او کیست!
اما نفهمیدیم!
خواهرم پرسید شما ایرانی هستید؟!
بله اهل تهرانم اما مادرم زنی روس بود.
پس دلیل مهارتش در نواختن موسیقی روسی ، همین خون سرخ رنگ سرد شمالی بود که در رگهایش جاری بود!
چند سال است که به کار نوازندگی مشغولید؟
نوازندگی را از ۱۰ سالگی شروع کردم.
بدون مربی و گذراندن دوره‌های آکادمیک.
آن روزها وزن آکاردئون از وزن من بیشتر بود!
و من بزرگترین لذت زندگی ام را در کلیدهای این ساز جستجو می‌کردم.
حالا چهل سال دارم و تمام این سالها به نواختن ، آموزش و ساختن آهنگ پرداخته‌ام.
به انگشتهای من نگاه کنید!
همه آنها به سمت راست متمایل شده اند و انحراف پیدا کرده‌اند!
ما جزو اولین کسانی بودیم که موسیقی خیابانی را در ایران بعد از انقلاب آغاز کردیم.
در ابتدا مخالفت‌های زیادی با اینکار می‌شد و ما تحت فشار بودیم.
اما کم ‌کم این موضوع جا افتاد و نوازندگان دوره‌گرد به امرار معاش از همین راه پرداختند.من تقریبا در همه شهرهای ایران نوازندگی کرده‌ام اما پاتوق اصلی من تهران و بیشتر همین باغ فردوس است.
در حال حاضر هم به آهنگسازی مشغولم و روی موسیقی ملل و موسیقی تلفیقی کار می‌کنم.
خوشبختانه در سالهای اخیر موسیقی خیابانی با اقبال خوبی مواجه شده
و ما در اکثر خیابانها ، بازارها و مراکز خرید شهری ، نوازندگان دوره‌گرد را می‌بینیم. بعضی‌ها ترانه‌های لیلا فروهر و شهرام شب پره را اجرا می‌کنند و بعضی‌ها هم ترانه‌های محلی و سنتی.
بعضی هم به آوازه‌خوانی مشغولند.
از نظر من همه آنها هنرمند هستند و کارشان با ارزش است.
نوازنده آکاردئون داستان دیگری را هم برایمان تعریف کرد که برق از سرمان پرید. او از ما پرسید:
شما فیلم «فروشنده» را دیده اید؟
کار اصغر فرهادی؟
و ما هر دو با هم گفتیم: بله و چند بار.
گفت: موسیقی متن و تیتراژ پایانی فیلم فروشنده را من ساختم و اجرا کردم.
اما جناب فرهادی آن را به نام آقای ستار اورکی که از آهنگسازان بنام کشور ماست ، ثبت کرد!
یک روز در میدان ونک مشغول ساز زدن بودم که خانمی به من نزدیک شد و شماره‌ام را گرفت و گفت:
یک فیلمساز بزرگ با شما کار دارد.
گویا قبلا هم نواختن آهنگی که در سوگ مادرم ساخته بودم را دیده بود.
بعد از چند روز مرا به ستار اورکی معرفی کردند که یکی از آهنگسازان بنام کشور ماست.
آقای اورکی وقتی به آهنگهای من گوش داد از شوق زیاد چند دقیقه برایم دست زد و گفت: شما همان کسی هستی که ما به دنبالش بودیم.
از شما دعوت می‌کنیم برای فیلمی که جناب فرهادی در دست دارد با ما همکاری کنید و من با جدیت تمام ، شروع به ساختن آهنگ برای فیلم فروشنده کردم.
هم برای متن و هم برای تیتراژ پایانی.
اما بر خلاف انتظار در تیتراژ پایانی ، نام ستار اورکی را به عنوان آهنگساز فیلم نوشتند و من این سرقت هنری را به پای کارگردان مشهور کشورمان می‌گذارم نه آقای اورکی.
وقتی که در سال ۹۵ ، اصغر فرهادی و همراهانش در باغ فردوس جشن اسکار می‌گرفتند ، نوازنده فیلم فروشنده داشت در محوطه باغ فردوس آکاردئون می‌نواخت!
و من هرگز زورم به مافیای هنر در صنعت سینما نرسید!
به اینجا که رسید صحبتش را قطع کرد. خستگی و بی‌حوصلگی در نگاهش موج می‌زد و انگار از حرفهایی که زده بود پشیمان بود.
خواهرم از او درباره انگشترهای عقیقی که به دست داشت پرسید و رابطه‌ای که موسیقی می‌تواند با اعتقادات مذهبی یک انسان داشته باشد؟!
و او با نارضایتی از طرح این سوال گفت:
انگشترها یادگار پدربزرگم هستند و ربطی به اعتقادات من ندارند.
الان هم اگر اجازه بدهید ، باید به کارم برگردم و به ساز زدن ادامه بدهم.
تنها در اینصورت است که احساس خوشحالی می‌کنم.
صحبت ما با مرد نوازنده که تمام شد ، خواهرم کیفش را باز کرد تا اسکناسی از آن بیرون بیاورد و پنهانی و از پشت صندلی ، آن را داخل ساک آکاردئون بیاندازد.
اما اسکناسی چند تومانی؟!
برای مردی که زندگی‌اش را در راه موسیقی گذاشته و برای فیلم معروف فروشنده ، آهنگی زیبا و رویایی ساخته؟!
فیلمی که بیشتر پلان‌هایش از یک تئاتر درام کلاسیک حکایت می‌کند و موسیقی نرم و مرتبطش برخاسته از آکاردئونی است که این مرد با همه نیازهای سرکوب شده‌اش ، آن را ساخته و نواخته است!
همیشه معتقد بوده‌ام که موسیقی ، نقش انکارناپذیری در دیده شدن یک اثر سینمایی دارد و امروز این واقعیت را در قالب یک آکاردئون قدیمی سفید رنگ که از شانه‌های خسته این مرد نوازنده آویزان است ، لمس کردم .
و خدا می‌داند که در کوچه و پس کوچه‌های تنگ و تاریک هنری سرزمین‌مان چند نوازنده خیابانی وجود دارد که زندگی را از شاخ‌های سازشان گرفته‌اند اما روزگار بر وفق نت‌های موسیقی نمی‌چرخد!

مهتاب مظفری سوادکوهی
خرداد ۱۴۰۳