کد خبر: 4806تاریخ انتشار : 8:50:30 - دوشنبه 10 سپتامبر 2018

عاقبت شوم لبخندهای عاشقانه فرزین در مسیر کلاس خیاطی !

مازنی خبر : من دختری مهاجر هستم که از چند سال قبل به همراه خانواده ام و به طور غیرمجاز در ایران سکونت داریم. زن 24 ساله در حالی که مدعی بود همسرش با پاره کردن تنها مدرک ازدواج شان از منزل گریخته است با بیان این که برای اولین بار است پدر شوهرش را […]

عاقبت شوم لبخندهای عاشقانه فرزین در مسیر کلاس خیاطی !

مازنی خبر : من دختری مهاجر هستم که از چند سال قبل به همراه خانواده ام و به طور غیرمجاز در ایران سکونت داریم.

زن 24 ساله در حالی که مدعی بود همسرش با پاره کردن تنها مدرک ازدواج شان از منزل گریخته است با بیان این که برای اولین بار است پدر شوهرش را در کلانتری می بیند، به کارشناس اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: چند سال قبل به طور غیرقانونی به ایران مهاجرت کردیم و در حاشیه شهر مشهد ساکن شدیم. پدرم کارگر ساختمانی است و به سختی مخارج خانواده 9 نفره ما را تامین می کند با این وجود در حالی که شش خواهر و برادر دارم تا مقطع راهنمایی تحصیل کردم ولی دیگر علاقه ام به درس و مشق را از دست دادم و با رها کردن مدرسه به امور خانه داری پرداختم با این وجود هر سال که بزرگ تر می شدم زیادتر احساس تنهایی می کردم تا این که دو سال قبل زمانی که 22 ساله بودم، تصمیم گرفتم شغل مناسبی برای خودم پیدا کنم این گونه بود که در کلاس های آموزش خیاطی ثبت نام کردم و بعدازظهرها به آموزشگاه خیاطی می رفتم. چند ماه بعد وقتی این حرفه را به خوبی آموختم در یک کارگاه خیاطی زیرزمینی که مسئول آن یکی از هموطنان خودم بود مشغول کار شدم. تا این که سال گذشته هنگام رفت و آمد به کارگاه روزی در خیابان عاشق چهره جذاب و چشمان دوست داشتنی فرزین شدم. خیلی زود و تنها با یک لبخند عاشقانه خیابانی شماره تلفن بین ما رد و بدل شد. در مدت کوتاهی چنان به فرزین وابسته شده بودم که نمی توانستم حتی برای یک روز هم او را نبینم این ارتباط تا جایی پیش رفت که دیگر فرزین به راحتی در محل کارم رفت و آمد می کرد. تا این که از فرزین خواستم ماجرای علاقه ما به یکدیگر را با خانواده اش در میان بگذارد. ولی پدر فرزین نرفتن او به خدمت سربازی را بهانه کرد و با ازدواج او مخالف بود. از سوی دیگر من نه تنها پنج سال از فرزین بزرگ تر بودم بلکه شناسنامه ایرانی هم نداشتم از طرف دیگر فرزین 18 سال داشت و به خدمت سربازی نرفته بود همه این ها و مشکلات قانونی دیگر فریاد می زدند که این ازدواج عاقبتی ندارد ولی نه من می توانستم فرزین را فراموش کنم و نه او دست از سر من برمی داشت حتی مرا تهدید کرد که خودکشی می کند! به همین خاطر تصمیم گرفتیم بدون رضایت خانواده اش و به صورت پنهانی با یکدیگر ازدواج کنیم. تنها مدرک ازدواج ما نیز دست نوشته معمولی بود که در مسجد محله امضا کردیم. پس از آن فرزین اتاق کوچکی را برای زندگی مشترک در حاشیه شهر اجاره کرد در حالی که به خانواده اش چنین وانمود کرده بود که به خدمت سربازی رفته است. هنوز 5 ماه زیادتر از زمان بارداری ام نمی گذشت که متوجه تغییر رفتار و تلفن های مشکوک فرزین شدم او با زن دیگری در ارتباط بود و برخی شب ها نیز به منزل نمی آمد تا این که حدود یک ماه قبل من که نگران شده بودم به او اعتراض کردم ولی فرزین همان دست نوشته ای را که سند ازدواج مان بود مقابل چشمانم پاره کرد و از منزل متواری شد. حالا هم دو ماه دیگر فرزندم به دنیا می آید درحالی که هیچ خبری از پدرش ندارم و …

پدر 70 ساله فرزین که در پی احضاریه قانونی به کلانتری آمده بود با شنیدن این حرف ها و دیدن عروسش در کلانتری دستان لرزانش را روی چهره اش گرفت و گفت: کاش پسری نداشتم !!