کد خبر: 5385تاریخ انتشار : 7:19:12 - دوشنبه 8 اکتبر 2018

ناگفته های تلخ زن لاغر اندام / مادرم من را به چند مثقال مواد فروخت !

مازنی خبر :‌ اعتیاد او را سرد و بی روح کرده است. به جای پاسخ دادن، مدام سرش را به نشانه تایید یا رد تکان می دهد. رنگ رخسارش از سر درونش خبر می دهد. صورتی استخوانی با دندان های کدر دارد. انگار اشک در چشمانش خشک شده و گاهی فقط به نقطه ای خیره […]

ناگفته های تلخ زن لاغر اندام / مادرم من را به چند مثقال مواد فروخت !

مازنی خبر :‌ اعتیاد او را سرد و بی روح کرده است. به جای پاسخ دادن، مدام سرش را به نشانه تایید یا رد تکان می دهد.

رنگ رخسارش از سر درونش خبر می دهد. صورتی استخوانی با دندان های کدر دارد. انگار اشک در چشمانش خشک شده و گاهی فقط به نقطه ای خیره می شود و دوباره بی رمق لب به سخن می گشاید. زن لاغر اندام که به گفته خودش دود، از وی یک تکه استخوان به جا گذاشته است، می گوید: معتاد به دنیا آمدم، دود همه چیزم را از من گرفت. نه فرزندی دارم که به او دل ببندم و نه خانواده ای که به آن ها تکیه کنم.

مادرم من را به چند مثقال مواد فروخت و به عقد مردی درآمدم که سنش به اندازه پدرم بود. نه اخلاق داشت و نه از مهر و محبت خبری بود؛ مهرش لگد بود و محبت اش تازیانه. البته من تنها قربانی اعتیاد خانواده ام نبودم، خواهر و برادرانم هم قربانی مواد شدند. در لجنزار اعتیاد دست و پا می زدیم و مادرمان به جای دستگیری سرمان را زیر دود می کرد. برایش مهم نبود چه سرنوشتی پیدا می کنیم زیرا فقط نشئه و مواد در زندگی اش اهمیت داشت. زن جوان ناله می کند اما اشکی از چشمانش جاری نمی شود، انگار چشمانش مدت هاست که مثل کویر خشک بارانی ندیده است.

او ادامه می دهد: از دوران مجردی ام خیری ندیدم چون مجبور بودم برای چند دود خانه های مردم را آب و جارو کنم و چندرغازی که گیرم می آمد صرف تن نحیف و بی رمق و خمارم می کردم. پدرم اختیاری نداشت، مادرم همه کاره خانه بود. وقتی مادرم من را به عقد شوهرم در آورد انگار همان جا تیر خلاص را خوردم. شوهرم پیر و فرتوت بود. از زن اولش سه فرزند پسر داشت که آن ها دست بزن داشتند و نمی گذاشتند آب خوش از گلویم پایین برود. شوهرم بدخلق بود و اصلاً حوصله حرف زدن نداشت و به زور یک کلمه از دهانش بیرون می آمد چه برسد به ابراز علاقه. او معتاد بود و وضعیت مالی خوبی نداشت و هر بار که خمار و عصبی می شد به جانم می افتاد. پسرانش که تماشاگران این ماجرای تلخ بودند پدرشان را تشویق به آزار و اذیت من می کردند. 18 سال با انواع آزار و اذیت در خانه شوهر پیر و فرتوتم سر کردم چون چاره ای نداشتم. در روستایی دورافتاده زندگی می کردیم که تلفن نداشت. چندین بار باردار شدم اما هر بار سر کتک خوردن و اعتیادم سقط می کردم و آرزو به دل بچه ماندم.

شوهرم به خاطر سن و سال زیادش دچار فراموشی شد و به ناچار برای رفتن به دکتر به شهر نقل مکان کردیم. بعد از آن خانه ام پاتوق خواهر و برادران معتادم شد و مدام بساط موادشان پهن بود. شوهرم بعد از مدتی به خاطر اعتیاد و بیماری فوت کرد و من تک و تنها ماندم و به مواد صنعتی که برادرانم می کشیدند پناه بردم. از هروئین یا همان سه دود شروع کردم. اوایل حالم خیلی بد می شد اما پا پس نمی کشیدم. دیگر آه در بساط نداشتم و در خانه چیزی برای فروختن و گرفتن مواد برایم نمانده بود، کم کم از هر چه مواد و دود بود تنفر پیدا کردم. بعد از مدتی از طریق یکی از آشنایانم پا در کمپ گذاشتم و الان یک ماه است که از هر چه مواد افیونی و خانمان سوز است دور شده ام.