مصاحبه اختصاصی / فانوس پیر راهآهن شمال

اختصاصی مازنی خبر: داستان ریزعلی خواجوی را که در فارسی سوم ابتدایی میخواندیم ، فکرش را هم نمیکردیم که ریزعلی وجود دارد و در روستای میانه تبریز زندگی میکند. دهقان فداکاری که در یک شب سرد زمستانی لباس از تن درآورد و آتش زد تا به قطار مسافربری که از روبرو میآمد ، علامت بدهد که کوه ریزش کرده.
کاری که اگر نمیکرد ، معلوم نبود چه بلایی بر سر مسافرانی میآمد که از تبریز به تهران سفر میکردند. آن موقعها ما فقط اسم ریزعلی خواجوی را شنیده بودیم و چیز بیشتری از او نمیدانستیم تا اینکه در سال 1396، خبر درگذشت این پیرمرد 86 ساله را از صدا و سیما اعلام کردند.
یادم هست در دوران بچگی هر سفری که با قطار میرفتیم ، جز هلک هلک واگنها و تلق تلق چرخهای قطار ، چیز دندانگیری نصیبمان نمیشد و ما مجبور بودیم یک سفر چند ساعته را حداقل نصف روز در راه بمانیم. اصلا بزرگترین لذت ما همین سرعت کم قطارها بود و توقفهای پیدرپی که در ایستگاههای مسیر داشتند.
در هر ایستگاهی هم سوزنبانی ایستاده بود که لوکوموتیوها را به سمت مقصد هدایت میکرد. از همان سوزنبانهایی که در اتاقکهای کوچک چوبی و یا فلزی مینشستند و مراقب تردد قطارها بودند تا احیانا واگنی با واگن دیگر برخورد نکند یا لوکوموتیوی از ریل خارج نشود. در گذرگاهها هم یک میله فلزی بود که با اهرمی بالا و پایین می رفت و مسیر عبور خودروها را در هنگام حرکت قطار میبست. آخر اغلب مسیرهای ریلی مازندران از دل شهرها میگذرد و مناطق مسکونی را به دو بخش اصلی و منطقه محروم پشت راهآهن تقسیم میکند.
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم افتتاح پل تاریخی "ورسک" در منطقه "سوادکوه" ، مازندران را به یکی از مهمترین مسیرهای ریلی کشور تبدیل کرده و سوزنبانانی که در ایستگاههای "ورسک" ، "گدوک" و "سه خط طلا" کار کردهاند ، حرفها و خاطرات شنیدنی زیادی دارند. به دیدن یکی از همین سوزنبانهای قدیمی میرویم که در شبهای سرد زمستانی و در اتاقک کوچک خود ، همدمی به جز فانوس ، امواج رادیو و آمد و رفت لوکوموتیوهای دودی نداشت.
سوزنبانی که بیشتر از بیست سال از بازنشسته شدنش میگذرد و اغلب همرزمان رخت از دنیا بربستهاند. از کوچهپسکوچههای زیادی میگذریم تا به خانه آقای غلامی در سهراه کنسرو قائمشهر برسیم. منطقهای کمتر توسعه یافته که راه دسترسیاش به خیابان اصلی و بازار طولانی است تا آنجا که دختر بزرگ خانواده ، مجبور میشود برای پیدا کردن خانه پدری ما را مشایعت کند. به مقابل خانه که میرسیم ، پیرمرد به اتفاق همسرش روی ایوان ایستاده تا به ما خوشآمد بگوید. خانهای کوچک ، قدیمی و فرسوده که نشان از بیمهری راهآهن ایران نسبت به ملازمان و یاران قدیمی خود دارد. ملازمانی که بیشتر عمر خود را صرف حفظ جان مسافران و به سلامت رسیدن قطارها کردهاند اما امروز در کوچهپسکوچههای شهر به فراموشی سپرده شدهاند. "حسینعلی غلامی اوریمی" سوزنبانی 78 ساله است که در سال 1377 بازنشسته شده . او که بیشتر از 30 سال در راهآهن شمال خدمت کرده ، کار خود را از انبار توشه راهآهن گرگان آغاز نمود و در ایستگاههای متعددی به سوزنبانی پرداخت.
همسرش که زنی سالخورده است ما را به اتاق پذیرایی هدایت میکند. اتاقی کوچک با چیدمانی قدیمی که بیشتر از لوازم نشیمن و پذیرایی ، عکسهای یادگاری است که روی طاقچه ، دیوار و میز تلویزیون چیده شدهاند. برخی از عکسها متعلق به خود آقای غلامی است که در راهآهن گرفته شده و بعضی دیگر عکس فرزندان و اهالی منزل است. دو عکس بزرگتر هم در وسط آلبومهای خانوادگی دیده میشود که نوار سیاه بالای آن حکایت از مرگ صاحبان جوانش دارد.
یکی بر اثر تصادف و دیگری بر اثر بیماری.
اینها را آقای غلامی به ما میگوید. پیرمرد صدایی محزون دارد و همسرش با چانهای لرزان مینشیند تا ببیند مرد زندگیاش قرار است چه خاطراتی را برای ما تعریف کند. دختر آقای غلامی ، مریم خانم ، با سینی چای وارد اتاق میشود و سوزنبان پیر سر صحبت را اینگونه باز میکند:
راهآهن شمال ، طرحی وارداتی
پسرم بر اثر تصادف جوانمرگ شد و برادرم به علت بیماری از کنارمان رفت. مرگ این دو عزیز کمر من و همسرم را شکست و ما امروز به دو فرزند دیگرمان دلخوش هستیم.
راهآهن شمال یک طرح کاملا وارداتی است که از شوروی سابق وارد کشور ما شد. من 18 ساله بودم که کار در راهآهن را شروع کردم.
در آن زمان قطارها دودی بودند و با ذغالسنگ کار میکردند که بعدها جای خود را به گازوییل داد. در انتهای قطار اتاقک ترمز بود که در آن ترمزبان میایستاد و با کشیدن ترمز دستی ، قطاری را که از روی ریل فرار میکرد یا مانعی بر سر راه میدید، متوقف میکرد.
در ایستگاههای تشکیلاتی ، ما در اتاقک سوزنبانی مستقر میشدیم و با بالا زدن سیمافور منتظر قطاری میماندیم که از مبدا به سمت ما در حرکت بود. در عین حال ریلهای مسیر را بازرسی میکردیم. سرنگهبان از ما امضا میگرفت و برنامه قطارها را به ما میداد تا ساعت حرکت قطارها را تنظیم کنیم و مراقب باشیم تا در ترافیکهای ریلی دو قطار به هم برخورد نکنند..
او ادامه میدهد: من کار در راهآهن را از شهر گرگان شروع کردم.
بعد از اینکه چند سال در راهآهن گرگان انبارداری کردم ، در ساری برایمان کلاسهای مقدماتی سوزنبانی گذاشتند که سه ماه طول کشید. یک دوره 15 روزه کارآموزی هم در گرگان داشتیم که بعد از اتمام آن ما را به ایستگاه راهآهن سیمیندشت منتقل کردند. حدود 5 سال در آنجا خدمت کردم و سپس ما را به شهر شیرگاه منتقل کردند. 10 سال نیز در شیرگاه خدمت کردم و بعد به شهر شاهی (قائمشهر امروز) و ایستگاه گونیبافی آمدم و تا دوران بازنشستگی در همینجا ماندم. من از ابتدای کار در راهآهن متاهل بودم. همسرم دختر عمه من است و ما در تمام سالهای خدمت در خانههای سازمانی راهآهن زندگی میکردیم.
پدر من نیز راهآهنی بود و در ایستگاههای "ورسک" و گسرخآباد" کار میکرد. او از جمله کسانی بود که از نزدیک شاهد افتتاح پل تاریخی ورسک بود.
اتاقک سوزنبانی ، خانه دوم ما
حسینعلی خان ، اتاقکهای سوزنبانی را دومین خانه خود در طول دوران خدمتش معرفی میکند و میگوید: ما 24 ساعت کشیک میدادیم و 48 ساعت در منزل بودیم. در طول این 24 ساعت حتی یک ساعت هم نمیخوابیدیم و مجبور بودیم یکسره بیدار بمانیم. اتاقک ما شامل یک تخت و یک پتو با یک صندلی و بخاری بود که در ایستگاههای سردسیر از ما در مقابل سرما محافظت میکرد. ما آن موقع برق نداشتیم و با فانوسهای نفتی به قطار علامت میدادیم تا بایستد. بعد از بازرسی و کنترل مسیر و واگنها ، به قطار اجازه حرکت میدادیم. در غیر اینصورت قطار را متوقف میکردیم تا مشکل آن برطرف شود.
در این هنگام تلفن دخترش زنگ میخورد.
مریم خانم با عذرخواهی از جایش بلند میشود که به منزل برود و من با پیرمرد و همسرش تنها میمانم. فضای خانه ساکت و سرد است. آنقدر که صدای نفسهای سنگین این زوج سالخورده و رنج کشیده به گوش میرسد. در اتاق پذیرایی هیچ بخاری روشن نیست و این زن و شوهر اوقات خود را دراتاق بالایی سر میکنند که در آن یک بخاری کوچک میسوزد. شاید برای صرفهجویی در انرژی و خانم غلامی همچنان برای پذیرایی اصرار میکند.
بی خوابی ، ترس و اضطراب
از آقای غلامی درباره خاطراتش میپرسم و حوادثی که در دوران سوزنبانی تجربه کرده. پیرمرد به ما میگوید: یادم هست نیمه شبی در ایستگاه سیمین دشت ، تلاقی دو قطار باری را قبول کردم. یک قطار از زریندشت حرکت میکرد و قطار دیگر از کبوتردره به سمت سیمین دشت. مسیر زریندشت شیب تندی داشت و قطاری که از سمت آن میآمد ده دقیقه زودتر به ایستگاه میرسید. وقتی که قطار زریندشت رسید ، در کمال تعجب دیدیم که اتاقک ترمز ندارد. ماجرا از این قرار بود که در دو کیلومتری زریندشت ، دو واگن از قطار جدا شده بود و فرار کرده بود. در حالیکه راننده لوکوموتیو متوجه نشده بود. من بلافاصله قطار را نگه داشتم و موضوع را به نگهبان ایستگاه خبر دادم. وقتی قطار کبوتردره رسید ، لوکوموتیو را از آن جدا کردیم و به سمت زریندشت حرکت کردیم تا واگنهای جدا شده را پیدا کنیم و به ایستگاه زریندشت برگردانیم. بعد از اینکار به سمت ایستگاه سیمیندشت راه افتادیم تا لوکوموتیو را به واگنهای خودش وصل کنیم و قطار آماده حرکت به سمت فیروزکوه بشود. این یکی از عجیبترین حوادثی بود که در طول خدمتم در راهآهن تجربه کردم. اگر متوجه واگنهای فرار کرده نمیشدم برخورد قطار با واگنهای جدا شده حتمی بود که علاوه بر آتشسوزی و خسارات شدید ، جان راننده و همراهان قطار نیز به خطر میانداخت. یک شب دیگر در ایستگاه شیرگاه بودم که تلاقی یک قطار مسافربری و یک قطار باری را قبول کردم. آن شب قطار باری را عبور دادم اما به علت خستگی زیاد و بیخوابی مداوم حواسم پرت شد و یادم رفت سوزن خط را عوض کنم. فقط 5 دقیقه به رسیدن قطار مسافربری مانده بود که همکارم در انبار راهآهن متوجه شد. یکهو سرم داد کشید که فلانی چرا خط را عوض نکردی؟! و من در حالیکه دچار شوک شده بودم ، به سمت ریل دویدیم و بلافاصله سوزن را عوض کردم و قطار در ثانیههای آخر به سلامت آمد و رد شد. وقتی فکر میکنم که اگر آن شب همکارم متوجه نمیشد چه فاجعهای ممکن بود رخ بدهد مو به تنم سیخ میشود. خدا بیامرزد "ولی آرویی" را.
چند سال پیش فوت کرد و از کنارمان رفت. قطار آن شب و مسافرانش به سلامت رسیدن خود را مدیون این کارگر زحمتکش راهآهن هستند.
دریغ از یک تشویقنامه
آقای غلامی باز هم برایمان تعریف میکند. انگار که مدتهاست گوش شنوایی برای خاطرهگویی نداشته است.
شب دیگری یادم هست که هوا بسیار سرد بود و من آنقدر خسته بودم که با فانوس کنار ریل خوابم برد. طوری که صدای سوت قطار و آمدنش را نشنیدم. قطار با سرعت تمام و با فاصله تنها چند سانتیمتر از کنار من رد شد. کافی بود یک تکه از لباسم با چرخها و یا بدنه قطار برخورد میکرد. آنوقت معلوم نبود چه بلایی سر من میآمد. اگر امروز اینجا نشستهام و با شما حرف میزنم فقط لطف خداست که شامل حال من شده است.
من در ایستگاههای متعددی خدمت کردم. ایستگاه زریندشت ، سیمیندشت ، گدوک ، مهاباد ، گرمسار و کبوتردره.
ما بیخوابیها ، ترسها و اضطرابهای زیادی را تحمل کردیم. اغلب اتاقکهای سوزنبانی تک نفره بودند و من فقط در اواخر خدمتم و در ایستگاه شیرگاه و گونیبافی قائمشهر در اتاقک دونفره کار کردم. با وجود همه این سختیها بسیار احساس مسوولیت میکردیم و مراقب بودیم تا در طول سالهای خدمتمان اشتباهی رخ ندهد.
اما دریغ از حتی یک تشویقنامه!
در حالیکه اگر خدای نکرده حادثهای پیش میآمد حتما ما را به اداره تخلفات معرفی میکردند.
پیرمرد کمکم خسته میشود اما هنوز مشتاق است که حرف بزند و درد دلش را به گوش مسوولین برساند.
حقوقمان را طبق تورم بدهند
من با حقوق ماهی 60 هزار تومان بازنشسته شدم و امروز با گذشت تقریبا 20 سال از آن زمان ، ماهی 11 هزار تومان حقوق میگیرم.
این مبلغ حتی کفاف داروهای خودم و همسرم را نمیدهد و ما مجبوریم با لقمهای نان بخور و نمیر زندگی کنیم.
کار ما کار سنگینی بود اما قانون سختی کار شامل حال ما نشد.
من 5 سال در معدن ذغالسنگ سوادکوه کار کردم. دوران بچگی ما در روستای سرد و صعبالعبور "اوریم" به سختی گذشت و با شروع کار در راهآهن این سختیها ادامه پیدا کرد. حالا از مسوولین کشور انتظار داریم تا به نیازهای ما بیشتر توجه کنند و آنچه که حقمان هست به ما بدهند.
ما حقوق ماهی 30 میلیون تومان نمیخواهیم. با ماهی 15میلیون تومان هم میسازیم. پس توقع زیادی نیست که بخواهیم حقوقمان را بر اساس تورم امروز کشور حساب کنند. صحبتهای آقای غلامی به اینجا که میرسد با خودم فکر میکردم که چه روح بلند و چه طبع سازگاری دارد پیرمرد.
ماهی 15 میلیون تومان! در حالیکه سبد معیشت خانوار با تورم امروز بیشتر از 30 میلیون تومان است. از جا بلند میشوم و بعد از تعارفات معمول ، خداحافظی میکنم. پیرمرد اصرار دارد که شام بمانم و من میدانم که تهیه یک شام مختصر برای این زوج سالخورده چه زحمتی دارد. با اینهمه مرا از یک بدرقه گرم و صمیمانه محروم نمیکنند و من درب حیاط را به روی آنهمه صفا و یکرنگی میبندم.
امروزه دیگر خبری از لوکوموتیوهای دودی و فانوس و اتاقکهای چوبی سوزنبانی نیست. قطارها دیزلی شدهاند و در برخی از استانها با نیروی برق کار میکنند. حرکت قطارها با بیسیم هدایت میشود و حوادث ریلی تا حدود زیادی کاهش یافته. با این وجود راهآهن ایران در اغلب استانها به همان روش قدیمی و سنتی اداره میشود و ناوگان ریلی کشور از فرسودگی زیادی رنج میبرد. شاید هیچ کس به اندازه سوزنبانها نداند که خطوط ریلی کشور چه راه دشواری را پشت سر گذاشتهاند و مسافران در ایستگاهها با چه خاطرات تلخ و شیرینی پیاده و سوار شدهاند. کتاب فارسی سال سوم ابتدایی را اغلب ایرانیها خواندهاند. اما ریزعلی خواجوی همیشه به موقع نمیرسد...
قائمشهر – مهتاب مظفری سوادکوهی