logo logo

وب سایت اطلاع رسانی عملکرد دولت دکتر پزشکیان

گروه خبری تکرار

پایگاه اطلاع رسانی مازنی خبر (مازنی نیوز)

mazanenews.ir

ایران، مازندران

قائمشهر ، میدان شهید قاسم سلیمانی، خیابان شهید بهشتی ، روبروی خیابان عدالت ۳۵

شماره تماس: ۴۲۲۶۲۴۱۴-۰۱۱

تلفن همراه جهت ارسال پیام در تلگرام و واتس آپ: ۰۹۱۱۸۲۴۴۷۰۴

mazaninews@gmail.com

معصومیت، کنار پیاده‌رو

1405/04/22

دخترک کنار پیاده‌رو چمباتمه زده بود و نشسته بود. سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و به چنان خواب عمیقی فرو رفته بود که اگر تمام بساطش را جمع می‌کردی و می‌بردی، متوجه چیزی نمی‌شد. دستمال کاغذی، اسپند، خودکار، چسب نواری. چیزهای ارزان قیمتی که روی هم به 3 میلیون تومان هم نمی‌رسید. جلو رفتم و صدایش کردم.
دستپاچه سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. فکر کرد مشتری هستم.
چهره‌‌اش آفتاب‌سوخته نبود و ظاهری مرتب داشت. دختری با موهای مشکی کوتاه و شالی سفید که روی تیشرت گل گلی‌‌اش افتاده بود.
از او اسمش را پرسیدم، گفت: لینا.
اسمی که برای یک دختر دست‌فروش قدری به‌روز و عجیب بود!
گفتم: چرا دست‌فروشی می‌کنی و درس نمی‌خوانی؟
لینا خانم جوابی نداد و با چشم‌های نازکش فقط نگاهم کرد.
پرسیدم چند سالت هست؟
گفت: 14 سال! اما 14 سال اصلا به او نمی‌آمد.
حداکثر سنی که می‌شد برایش تصور کرد، 10 تا 12 سال بود.
دختری ریزه میزه با پوستی سفید و نگاهی معصوم. دخترک به معنای واقعی خوشگل بود و به نظر می‌رسید که بسیار هم خجالتی است.
پرسیدم: پدر و مادرت کجا هستند؟ مگر آنها کار نمی‌کنند که تو اینجا نشسته‌ای؟ لینا گفت: پدرم کار ضایعات انجام می‌دهد و مادرم هم خانه‌دار است. حالا منظورش از ضایعات، زباله‌گرد بود یا تاجر جنس‌های ضایعاتی، الله و اعلم.
گفتم: خرید و فروش ضایعات که شغل پردرآمدی است پس چرا تو دست‌فروشی می‌کنی؟!
گفت: پدرم چند سال پیش تصادف کرد و زمین‌گیر شد. به همین خاطر من و مادرم مجبوریم کار کنیم تا کرایه خانه‌مان را دربیاوریم.
پرسیدم: خانه هم ندارید؟ دخترک گفت: نه، مستاجریم و خانه‌ ما پشت راه‌آهن است.
پشت راه‌آهن! همان ریلی که مردم شهر را به دو دسته دارا و ندار تقسیم می‌کند. در سال‌های اخیر شهرداری تلاش زیادی کرده که منطقه پشت راه‌آهن را هم مثل بقیه مناطق شهری آباد کند. اما هنوز این منطقه، جزو مناطق محروم شهر محسوب می‌شود و قیمت زمین‌ها و خانه‌ها در آن ارزان‌تر است. از لینا درباره تحصیلاتش می‌پرسم و می‌فهمم که دخترک بینوا سواد هم ندارد. او حتی یک گوشی موبایل نداشت که شماره‌‌ای از او بگیرم و به نهادهای حمایتی اطلاع دهم. لینا می‌گفت خانواده‌اش تحت پوشش کمیته امداد و بهزیستی هم نیستند. اما شماره مادرش را از بر بود!
کیفم را می‌گردم تا اسکناسی در آن پیدا کنم و چیزی از بساط محقرش بخرم. چون دستگاه کارت‌خوانی در کار نبود! اما شوربختانه پولی نداشتم و فقط کارت‌های بانکی رنگارنگ بودند که درون کیفم خودنمایی می‌کردند. کارت‌های بی‌مصرفی که این روزها به خاطر اختلالات بانکی به درد جرز لای دیوار بیشتر می‌خورند تا به درد معیشت مردم!
از لینا خداحافظی می‌کنم و از او قول می‌گیرم که مراقب خودش باشد. حوالی شب بود و پیاده رو کم‌کم خلوت‌ می‌شد. من نگران از ناامنی خیابان و خواب‌آلودگی دختر، از خیر پیاده‌روی می‌گذرم و به قصد پیدا کردن یک عابربانک، جاده سلامت را با سرعت بیشتری طی می‌کنم. این خیابان چند سال پیش، توسط شهرداری و درست روبروی کارخانه نساجی شماره دو ساخته شد تا مردم بتوانند از فضای پیاده‌روی و ست‌های ورزشی مسیر استفاده کنند. همینطور که راه می‌روم، چشمم به سازه‌های قدیمی و هکتارها زمین بایری می‌افتد که روزگاری کارخانه عظیم شماره دو را با چند هزار نفر نیروی انسانی در خودش جای داده بود و امروز به یک زخم ناسور در خیابان اصلی شهر بدل شده. مردم شهر وقتی که از مقابل زمین‌های کارخانه می‌گذرند، سری به تاسف تکان می‌دهند و با حسرت آه می‌کشند! حالا دیوارهای بزک کرده کارخانه، تکیه‌گاه کودکان کار و دست‌فروش‌های دوره‌گرد شده و مسیر پیاده‌روی هم به محل تجمع کبابی‌ها و فست‌فود فروشی‌ها. این وسط، دخترها و پسرهای جوان‌ می‌آیند و می‌روند و به قرارهای دوستانه و عاشقانه‌شان می‌رسند. پانصد متر جلوتر به یک عابربانک می‌رسم و دو اسکناس صدتومانی از دستگاه می‌کشم و با عجله برمی‌گردم تا خودم را به دخترک برسانم.
میان اجناسی که داشت، خودکار تنها چیزی بود که به دردم می‌خورد و هر روز با آن سروکار داشتم. به همان نقطه از پیاده‌رو رسیدم. اما در کمال تعجب دیدم که دخترک نیست! چند بار بالا و پایین رفتم و پیاده رو را با دقت برانداز کردم اما اثری از لینا نبود که نبود! انگار که آب شده بود و به داخل زمین فرو رفته بود! گفته بود که مادرش ساعت 9 شب به دنبالش می‌آید و الان خیلی زودتر از 9 بود. به ناچار مسیر برگشت را در پیش گرفتم و در تمام طول راه به این فکر می‌کردم که لینا خانم با مادرش به محیط امن خانه رفته یا اینکه یک مرد  قلچماق گردن‌کلفت، تمام پول این دختر معصوم را به جیب زده؟ مثل سایر کارفرماهای خیابانی که کاری به جز بهره‌کشی از کودکان کار ندارند. برای رسیدن به جواب این سوال، هیچ رد و مدرکی ندارم به جز شماره‌ تلفنی که دخترک از مادرش به من داده است....
مهتاب مظفری سوادکوهی

ثبت دیدگاه

نام کاربری و موبایل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار

16 to 19 از 5